February 02, 2005

شعر

چگونه شد که نداد نان،آنکه دندان داد؟
پیشترها؛نان قوتی برای زیستن بودو نه زیستن،تلاشی برای نان
***مردمان حوالی هرروزم!ای وارثان ناکامی،براستی چگونه بود،که در راه زیستن،شهید شدیم؟
نشانه های بزرگ عدالت
اگرچه چشمهای ابری تان در تابستان نیز،همچنان میبارند
اما سهم دستهای زخمی تاناز کاشتن،جز نداشتن نیست
آری
دستانتان همیشه تهی،و گوشهایتان همیشه پر؛
در خیابانها، از صدای شعارهای پوشالیدر کارگاهها
از صدای ضربه های پتک بر آهنو بر سفره ها
از صدای اصابت کفگیر بر کف دیگ
صحبت از کدام آرامش؟
در این فرسایشگاه
به رویا نیز دل نتوان بستکه خواب خوش هم
از برای آنان است که فردای خوش دارند
و براستی،شیرجه بر تنور داغ رفتن استاینگونه زیستن
***...و تو؛
برهنه پای تهی دست
اگرچه قیمت قلمراه بر نوشتنت بسته ست
اماروزی
ــ اگر چه با خون خویش ــاز حقیقتی دیگر خواهی نوشت؛
((دیگران کاشتند خود خوردند،ما نیز کاشتیم و دیگران))

برگرفته از نوشته ای از شمعهای خاموش

0 Comments:

Post a Comment

<< Home