آسمان ابری - قسمت آخر
بعد از يک چنين روزی در حال استراحتم . می دانم که از مدتها قبل منتظر چنين استراحتی بوده ام . می دانم دنيا چقدر زيباست ، در اين لحظه دنيا برای من بيش از هر کس ديگر زيبا شده است ، رنگها با طراوت بيشتری در اطراف پراکنده اند ، هوا با لطافت بيشتری جريان دارد و نور صميمانه تر در هوا جاری است و می دانم که بايد بهای اين را با روزهايي که زندگی تحمل ناپذير می شود بپردازم .
درمانهاي خوبی برای افسردگی وجود دارد : آواز ، تقوا ، نوشيدن شراب ، سرودن شعر و موسيقی و سير و سياحت در تنهايي . با اين داروهاست که زندگی می کنم ، همچون زاهدی که با عبادتش زندگی می کند .
گاهی احساس می کنم که کفه ترازو تعادلش را از دست داده و ساعات خوش زندگی کمتر و نادرتر از آن شده است که جبران ساعات بد را بکند و گاهی نيز در می يابم که بر عکس ، پيشرفت کرده ام و لحظات خوب فزونی يافته و از ساعات نحس کاسته شده است .
آنچه که هرگز – حتی در بدترين ساعات زندگي ام – آرزويش را نمی کنم ، حالتی است بين خوب و بد ، حالتی متوسط و کانونی گرم و قابل تحمل .
ياس و نوميدی از من دور شده است ، زندگی دوباره مطبوع است و آسمان دوباره زيبا و پرسه زدن دوباره معنی دار شده است . در چنين روزهای بازگشت ، چيزی همچون حالت بهبودی در خود احساس می کنم : خستگی بی هيچ غمی خاص ، تسليم و رضا بدون خشم و تنفر ، امتنان بدون تحقير نفس خط زندگی بار ديگر طلوعش را آغاز می کند ، خطی از ترانه ای را دوباره زير لب زمزمه می کنم دوباره گلی می چينم . دوباره عصايم را در دستهايم می چرخانم . دوباره به زندگی غلبه يافته ام و يکبار ديگر نيز مجبور خواهم شد بر آن غلبه يابم و شايد بارها و بارها .
نوشته کوتاهی از هرمان هسه
درمانهاي خوبی برای افسردگی وجود دارد : آواز ، تقوا ، نوشيدن شراب ، سرودن شعر و موسيقی و سير و سياحت در تنهايي . با اين داروهاست که زندگی می کنم ، همچون زاهدی که با عبادتش زندگی می کند .
گاهی احساس می کنم که کفه ترازو تعادلش را از دست داده و ساعات خوش زندگی کمتر و نادرتر از آن شده است که جبران ساعات بد را بکند و گاهی نيز در می يابم که بر عکس ، پيشرفت کرده ام و لحظات خوب فزونی يافته و از ساعات نحس کاسته شده است .
آنچه که هرگز – حتی در بدترين ساعات زندگي ام – آرزويش را نمی کنم ، حالتی است بين خوب و بد ، حالتی متوسط و کانونی گرم و قابل تحمل .
ياس و نوميدی از من دور شده است ، زندگی دوباره مطبوع است و آسمان دوباره زيبا و پرسه زدن دوباره معنی دار شده است . در چنين روزهای بازگشت ، چيزی همچون حالت بهبودی در خود احساس می کنم : خستگی بی هيچ غمی خاص ، تسليم و رضا بدون خشم و تنفر ، امتنان بدون تحقير نفس خط زندگی بار ديگر طلوعش را آغاز می کند ، خطی از ترانه ای را دوباره زير لب زمزمه می کنم دوباره گلی می چينم . دوباره عصايم را در دستهايم می چرخانم . دوباره به زندگی غلبه يافته ام و يکبار ديگر نيز مجبور خواهم شد بر آن غلبه يابم و شايد بارها و بارها .
نوشته کوتاهی از هرمان هسه

0 Comments:
Post a Comment
<< Home